مرد گلچینم و از باغ سحر پا نکشم دست امید خود از دامن شبها نکشم خاطر خرم ما را چه نیازی به بهار؟ رخت از خلوت دل جانب صحرا نکشم ذره ام، لیک ز خورشید نخواهم مددی با همه تشنگی ام منت دریا نکشم غم ما به بود از شادی منت آلود درد را می کشم و ناز مسیحا نکشم با چنین عمر شتابان، غم امروز بس است دم غنیمت شمرم محنت فردا نکشم گر از این کهنه سرا رخت سفر باید بست پس چرا دست طمع از سر دنیا نکشم؟
+ نوشته شده در چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 0:10 توسط مهدی |