برخيز اي خون خدا ، درياب حال بي كسان عالم شده كرببلا ، رحمي بر اين بيچارگان دوران اين سر در گمي ، پس كي به پايان مي رسد فرزند خود را باز گو ، احيا كند جام جهان تاسوعا و عاشوراي حسيني تسليت باد ، عزاداريهايتان قبول. التماس دعا دامن علقمه و باغ گل ياس يكي است حرم ساقي و سر چشمهء احساس يكي است سير كردم عدد ابجد و ديدم بحساب نام زيباي ابا صالح( عج) و عباس (ع) يكي است تاسوعا و عاشوراي حسيني تسليت باد. التماس دعا با حسين از يا حسين ، يك نقطه كم دارد ولي... با حسين بودن و يا حسين گفتن كجا... كاروان عشق در راه است، عاشقان تسليت ، التماس دعا ***** دلتنگي ها ***** دامن علقمه و باغ گل ياس يكي است قمر هاشميان بين همه ناس يكي است سير كردم عدد ابجد و ديدم بحساب نام زيباي ابا صالح( عج) و عباس (ع) يكي است التماس دعا هر دم بگوشم مي رسد آواي زنگ قافله. اين قافله تا كربلا ديگر ندارد فاصله يك زن ميان محملي اندر غم و تاب و تب است اين زن صذايش آشناست اي واي بر من زينب است ايام عزاي حسيني تسليت باد داني كه چرا چوب شود قسمتش آتش بي حرمتيش بر لب و دندان حسين است داني كه چرا آب فرات است گل آلود شرمندگي اش از لب عطشان حسين است داني كه چرا خانهء حق گشته سيه پوش زيرا كه خدا نيز عزادار حسين است فرارسيدن تاسوعا و عاشوراي حسيني تسليت باد عشاق چون به درگه معشوق رو كنند با آب ديدگان ، تن خود شستشو كنند قربان عاشقي كه شهيدان كوي عشق در روز حشر رتبهء او آرزو كنند التماس دعا دل را زحسين اگر بگيرم چه كنم بي مهر حسين اگر بميرم چه كنم فردا كه كسي را به كسي كاري نيست دامان حسين اگر نگيرم چه كنم التماس دعا آبروی حسین به كهكشان می ارزد یك موی حسین بر دو جهان می ارزد گفتم كه بگو بهشت را قیمت چیست گفتا كه حسین بیش از آن می ارزد قیامت بی حسین غوغا ندارد شفاعت بی حسین معنا ندارد حسیني باش كه در محشر نگویند چرا پرونده ات امضاء ندارد
+ نوشته شده در شنبه 5 دی1388ساعت 16:11 توسط راضیه |
از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد، خدا گفت: نه! از خدا خواستم شکیبایی ام بخشد، خدا گفت: نه! شکیبایی زاده رنج و سختی است. خدا گفت: نه! از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد، خدا گفت: نه! بایسته آن است که تو خود سر برآوری و ببالی اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوی. من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفریند از خدا خواستم و باز گفت: نه!
از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد،
از خدا خواستم تا از رنجهایم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختی تو را از دنیا دور و دورتر، و به من نزدیک و نزدیکتر می کند.
از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند.
و خدا گفت: آه سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم!
+ نوشته شده در سه شنبه 1 دی1388ساعت 20:48 توسط راضیه |
السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک قصه آلاله هاي سرخ را به گوش جان مي رساني. دوباره سكوت تاريخ را در هم مي شكني و بغض ناله را از تنگناي حنجره ها آزاد مي كني. بار ديگر از راه ميرسي و برف سكوت را با آفتاب عشقي كه بر آسمان سينه داري، آب مي نمايي و آن را به اقيانوس خروشان فرياد مي رساني! اي ماه خدا! قدومت گرامي. شیعیان در بزرگداشت شهدای کربلا، هر روز از دهه اول ماه محرم را مختص به یکی از بزرگان این نهضت جاویدان می دانند. روز دوم محرم : ورود کاروان به کربلا ( وروديه ) روز سوم محرم : حضرت رقيه عليها السلام روز چهارم محرم : حضرت حر و اصحاب عليهم السلام - طفلان زينب عليهما السلام روز پنجم محرم : اصحاب و عبدالله ابن الحسن عليهم السلام روز ششم محرم : حضرت قاسم ابن الحسن عليه السلام روز هفتم محرم : روضه عطش و علي اصغر عليه السلام روز هشتم محرم : حضرت علي اکبر عليه السلام روز نهم محرم : روز تاسوعا - حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام روز دهم محرم : روز عاشورا - حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام - حضرت زينب عليهاالسلام و شام غريبان روز يازدهم محرم : حرکت کاروان از کربلا روز دوازدهم محرم : ورود کاروان به کوفه
روز اول محرم : مسلم ابن عقيل عليه السلام
+ نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 18:52 توسط راضیه |
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند. سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد گم شدم در قدم دوری چشمان بهار بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
+ نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 17:3 توسط راضیه |
مهدي مهربانم تو زخمی تر از پرنده ای هستی, که در اولین شعر سروده شد .....
گفته بودم تا تو هستی, دنیا مال من است .
گفته بودم تا تو هستی, دلم به بدیها پشت میکند .
میدانم تو غریب تر از شعرهای منی...
کاش میتوانستم روي ذهن خاموش تو, تکه از روشنی ماه را نقاشي کنم
تو همانی که خوبیهایت ,یک قصیده ناتمام است ,که محدودیتی ندارد ...
+ نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 16:34 توسط راضیه |
عشق تو يه جاي امنه توي قلبم خودتم نمي دوني همينه دردم ترسم از اينه كه برملا بشه مثه عشق هاي ديگه بلا بشه كه حروم شه كه تموم شه از اون عشق هاي تلخ و بي دوم شه كه خراب شه كه برآب شه واسه من يه سوال بي جواب شه من توي نگات خوندم منو مي خواي واست موندم هر شب تو خيال تو عاشقونه تر خوندم منو حسرت يك بوسه آتيش زدو سوزوندم دل كه خون شد نيمه جون شد دل منتظر من نگرون شد عمر هدر شد بي ثمر شد از اين حيفم اومد كه بي تو سر شد هربار نيگات كردم با عشوه صدات كردم هرازگاه با لبخندي هزار غم و فدات كردم صدهزار خاطرخوامو به عشق تو جواب كردم از دل اسرار و من انكار دلم بدجوري عاشق شده اينبار اما وقت خوش ديدار من و تو هردو انگار كه نه انگار هرجا ديدي بهتر از من فقط نذار بشه عزيز تر از من عشق من رو توي قلبت جاي امني بذار عاشق تر از من مهدي خوبم
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 22:21 توسط راضیه |
خسته گشتم از شب وروز از همه غمهای دلسوز خسته از هر چراغی روشنی بخشد دل من
از خزان زندگانی از زمین از آسمانها از همه آنها که گاهی میشوند دایه برایم از نگاه بی تفاوت سایه اندازد تن من ازهمه آنها که روزی مهربان بودند برایم از تو از او از خودمن خسته ام از خواب شبها بامدادبی تفاوت خسته از ماه وستاره از ابرهای پاره پاره خسته از آمد شدن ها خنده های کودکانه خسته از این اشگهای عاطفانه نغمه های بادروغ عاشقانه خسته از برگ درختان از صدای باد و طوفان قایق در هم شکسته ساحل در غم نشسته از نگاه آهوی در دام مانده از تظاهر از ریا تا زنده هستی در عزای مرگ تو ماتم نشستن از نگاه و ظلمها بر مستمندان از هوسها از گناهان از نگاه دختری گریان وخسته از برای لقمه نان دلها شکسته از می و میخانه رفتن تا فراموشت شود چیزی که هستی خسته از ایام هفته. شنبه تا پایان هفته روزها ظلمت به مردم شبها مسجد نشستن خسته ام از انچه گفتم چون نباشد طاقت من دیدن این درد وغمها گوشهای پنهان نشستن شاعر کریم لقمانی
+ نوشته شده در سه شنبه 17 آذر1388ساعت 10:28 توسط راضیه |
هوالعلیم عید غدیر مبارک 
ولایت علی چشمه جوشان حقیقت قرآن
بر همه عاشقان و شعیان مبارک باد
+ نوشته شده در دوشنبه 9 آذر1388ساعت 17:14 توسط راضیه |
عیدقربان،جشن رهای ازاسارت نفس وشکوفایی ایمان ویقین ،عیدسرسپردگی وبندگی ، عیدنزدیک شدن دلها به قرب الهی برهمه مسلمانان مبارک باد
+ نوشته شده در شنبه 7 آذر1388ساعت 16:11 توسط راضیه |
گاه برای نوشتنم هم دلیل ندارم،گاه خودم را هم بی دلیل میپندارم.... گاه
گاهی می خواهم درون واژه ها گم شدهای پیدا کنم از جنس احساس و بنوازم آهنگ
محبت را بر دیواره ی قلبش و بفهمانم که دلیل بودنم می باشد! و گمان کنم می رسم به او ، او که بدنش را مخفی کرده و چشم و دیدگان دیگر تاب زیاد باز ماندن را برای جستنش ندارد .... نمی دانم دیگر چگونه دایره مانندهای روی گونه ام را مخفی کنم وقتی تنهایی. و تنهاییم با بودنت پر می شود . . . نشانیت را چند روزیست
عوض کرده ای ؟؟ چون پست چی نامه ا را بر می گرداند ، چون Mail هایم Error
می دهند .......... نمی دانم ....قهری با من ؟؟!! دیگر نمی شنوی ام
، نمی بینی ام . . . من که گفته بودمت بی تو هیچم ، من که گفته بودمت سکوت
شبانه هایت و لبخند مکث کردن هایت برایم کافیست فقط کنارم باش... برایم تازگی دارد ، به هیچ کس دست دوستی نمی دهم چون باور دارم نمی روی از کنارم . . . اما کاش یادداشتی برایم بگذاری یا کاش بیدار شوم و بینم تمامی،خواب بود که از دوری خودت با خودم می دیدم!! اولین یادداشت و نگاه صبحگاهت همیشه در مقابل سجاده ام گذاشته ام تا مستانه به سجدگاهت خم شوم و بگویم مرا ببخش ... آری باورم شد !! کوتاهی از من بود تو که کوتاه بودن را نمی شناسی ، تو که آنقدر بزرگی که من کوچک،خیالم هم خشک می شود اگر تصور کنم به من نگاه می کنی . مرا ببخش
.....در کوچه بازار بزرگان می گویند تو تنها بخشنده ای هستي که منت نمی
گذاری !! می بخشی ام ؟؟ دلم کوچک و غم ها و ناراحتی ها اقیانوسی بیکران... دستهایم
خالیست .... قلبم پر لرزش .... به درگاهت می آیم اگر مرا برهانی ، باز هم
برایت می نویسم هر چند پاره اش کنی و یا جوابش را خالی برایم پست کنی ! با
اینکه میدانم زیاد بزرگی .....زیاد... دوستت دارم خدا .....دوستت دارم
همان بزرگان از دیار وفا گفتند تو مهربانی ،تنهایم نمی گذاری .
به نگاهت همجون همیشه محتاجم ، احتیاج معنای یک کوچک در مانده است . . .
درمانده در راه نگاه تو . . . درمانده در باور بودنت .خدایم تنهایم نگذار
+ نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت 15:53 توسط راضیه |
''برسد به دست دختری که باد موهايش را شانه ميزند.'' آخر
خانه ات را که نميدانم،روزی در پی بادبادکی دوان بودم که تلاقی نگاهت راه
بر پاهای برهنه ام بست. اصلا مينويسم: ''برسد به دست همان نگاه''...همان
نگاهی که آيينه اميدم بود و نويد فردا هايی روشن، فردا يی که تلاقی آرزو
هايمان بود،و کور سوی فانوسی در مسير اين راه تاريک . فردا ... فردا...
فردايی که هنوز در راه است! شرمنده
مهمانم،که شادی سر سفره ام کم آمد. برکت خدا به سفره تو! اين گناه عاشقيت
ما بود که قهر خدا در پی داشت و قحطی نعمت. چه بگويم؟ شاد باد روزگار تو
که همين خشکيده لبخند گوشه لبانت, سهم سفره خالی ماست از اين سال های بی
برکت... فردای آن شب بود که چوب خط روز های بی تو بودن به سر آمد،نامه اي برايت نوشتم.
سلام مهربانم،
چوب خط روز های بی تو بودن که پر شد، نامه اي برايت نوشتم،
نامه اي برای تو و برای اين عکس ميان قاب و برای اين تپش کهنه در سينه.
نامه
ام را ميسپارم به دست باد .ببرد آنسوی تمام اين ديوار ها ،اين جاده ها
،اين روز ها ...اصلاً ببرد ،آن سوی تمام نمی دانم هايی که دستانم را و
دستانت را از هم جدا کرده اند... باد می داند،خوب می داند،يادت نيست مگر؟
خودش بود که آن روز لحظه اي قبل از غروب, باد بادکم را از بندش رها کرد و
به دست آشفته موهايت سپرد.
حالا که گفتم يادم آمد،بايد روی پاکت بنويسم :
امّا نه،اين دو خط نامه که جای اين حرف ها نيست، همين لبخند پشت قاب عکس هم با من قهر ميکند،اگر دوباره قصه دلتنگی از نو تازه کنم.بگذار
اصلاً از ميهمانيم بگويم: جای تو خالی ،چند وقت پيش بود که تکرار اين روز
های بی خاطره را جشن گرفتم؛ مهمانی که نبود, من بودم و قاب عکس تو... سفره
اي چيدم در خور مهمان.شمع بود و گل سرخ بود و دو خط دست نوشته.
جده
ام ميگفت:در پس سال های خشکسالی،روزی عاقبت, چنان بارانی باريدن گيرد، که
ديگر حتی نقشی از نشانه ها بر ديوار آجری کوچه باقی نماند . خدايش
بيامرزد.ديوار کوچه خاطره ها را که نمی دانم ،اما حياط خلوت خانه ام همان
شب خواب باران ديد. باران که چکه چکه بر سقف سفالی خانه می باريد.دلم به
حال کبوتر های زير شيروانی سوخت،کز کرده بودند کنار هم...سردشان بود.
''ميسپارمش به دست باد''
+ نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت 17:54 توسط راضیه |
یادمان باشد به دل کوزه آب، که بدان سنگ شکست . . . بستی از روی محبت بزنیم!! تا اگر آب در آن سینه پاکش ریزند . . . آبرویش نرود . . . ! یادمان باشد فردا حتما ,ناز گل را بکشیم . . . حق به شب بو بدهیم . . . و نخندیم دیگر به ترکهای دل هر گلدان . . . !! وبه انگشت نخی خواهیم بست، تا فراموش نگردد فردا . . . ! زندگی شیرین است! زندگی باید کرد . . . و بدانم که شبی، خواهم رفت . . . !!!!!!!! و شبی هست که نباشد پس از آن، فردایی . . . !!!! تقديم به دخترم آيلين
+ نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 19:52 توسط راضیه |
نه از خاکم، نه از بادم، نه در بندم، نه آزادم ،
نه آن لیلاترین مجنون، نه شیرینم نه فرهادم
فقط مثله تو دل تنگم فقط مثله تو غمگینم
اگر آبی تر از آبم اگر همزاد مهتابم بدون بی تو چه بیرنگم بدون بی تو چه بی تابم

اَلسَّلامُ عَلَیْکِ أَیَّتُها الطّاهِرَةُ الْحَمیدَةُ البَرَّة الرَّشیدَةُ،التَّقیَّةُ النَّقیّةُ الرضیَّةُ الْمَرضیّة؛سلام بر تو ای پاکیزهستوده، [ای] نیکوکار رشیده، پاک و پاکیزه، [ای بانوی] شایسته و پسندیده.»
+ نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت 8:10 توسط راضیه |
دلتنگی هاتو بردار به روی قلبم بذار، تکیه بده به شونه ام تو این مسیر دشوار
وقتی که شب سیاهه وقتی بدون ماهه ، تنهایی خیلی تلخه وقتی که بی تو هستم
تنها می مونه دستم با این دل شکسته ام، دلتنگی هامو بردار پیش خودت نگه دار ، هروقت که تنها شدی منو به یادت بیار
تنهایی خیلی سرده وقتی پیشم نباشی ، آتیشم نباشی بیدار میشم نباشی
تنهایی خیلی سردمه....
تنهایی خیلی درده اگه نیای تو خوابم، وقتی تو اضطرابم تو هم ندی جوابم
+ نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 20:36 توسط راضیه |
ای آخرین توسل سبز دعای ما آیا نمی رسد به حضورت صدای ما؟ شنبه دوباره شنبه دوباره سه نقطه چین بی تو چه زود می گذرد هفته های ما در این فراق تا که ببینی چه می کشیم بگذار چشمهای خودت را به جای ما موعود خانواده کی از راه می رسی کی مستجاب می شود "آقا دعاي ما" ؟ کی می شود بیایی واز پشت ابرها خورشید های تازه بیاری برای ما آقا اگر نیایی وبالی نیاوری از دست میرود سفر کربلای ما اللهم عجل لوليك الفرج
+ نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت 10:12 توسط راضیه |
+ نوشته شده در جمعه 1 خرداد1388ساعت 23:32 توسط راضیه
از من
بریده ای و صدایم نمی کنی چون درد در منی و رهایم نمی کنی گم گشته ام میان
تماشای چشم تو از این جنون تلخ جدایم نمی کنی هر شب چو باد می وزم از داغ
یاد تو آخر چرا؟ چه شد که دعایم نمی کنی من آخرین پرنده گم کرده لانه ام در آسمان خویش هوایم نمی کنی امشب میان کوچه تو را جار می زنم اما تو باز
رو به صدایم نمی کنی
+ نوشته شده در سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 1:15 توسط راضیه |
السَّلامُ عَلَيكِ يا سَيِّدَةَ نِساءِ اْلعالَمينَ مِنَ الأَوَّلينَ وَالآخِرينَ، السَّلامُ عَلَيكِ يا زَوْجَةَ وَلِيِّ اللّهِ وَخَيْرِ اْلخَلْقِ بَعْدَ رَسُولِ اللّهِ، السَّلامُ عَلَيكِ يا أُمَّ الحَسَنِ وَالحُسَيْنِ سَيِّدَي شَبابِ أَهْلِ اْلجَنَّةِ،
دیــد مولایـــش علی تنهــا شــده
خــانـه اش محصور دشمنها شده
بیــن آن نــامـردهـــا مـردی نــدیـد
یــــار, بهـــر یــار خـود گـردد سپــر
پشــت ایــن در ,پیشمـرگ حیـدرم
+ نوشته شده در شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 8:0 توسط راضیه |