نه از خاکم، نه از بادم، نه در بندم، نه آزادم ،
نه آن لیلاترین مجنون، نه شیرینم نه فرهادم
فقط مثله تو دل تنگم فقط مثله تو غمگینم
اگر آبی تر از آبم اگر همزاد مهتابم بدون بی تو چه بیرنگم بدون بی تو چه بی تابم

اَلسَّلامُ عَلَیْکِ أَیَّتُها الطّاهِرَةُ الْحَمیدَةُ البَرَّة الرَّشیدَةُ،التَّقیَّةُ النَّقیّةُ الرضیَّةُ الْمَرضیّة؛سلام بر تو ای پاکیزهستوده، [ای] نیکوکار رشیده، پاک و پاکیزه، [ای بانوی] شایسته و پسندیده.»
+ نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت 8:10 توسط راضیه |
دلتنگی هاتو بردار به روی قلبم بذار، تکیه بده به شونه ام تو این مسیر دشوار
وقتی که شب سیاهه وقتی بدون ماهه ، تنهایی خیلی تلخه وقتی که بی تو هستم
تنها می مونه دستم با این دل شکسته ام، دلتنگی هامو بردار پیش خودت نگه دار ، هروقت که تنها شدی منو به یادت بیار
تنهایی خیلی سرده وقتی پیشم نباشی ، آتیشم نباشی بیدار میشم نباشی
تنهایی خیلی سردمه....
تنهایی خیلی درده اگه نیای تو خوابم، وقتی تو اضطرابم تو هم ندی جوابم
+ نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 20:36 توسط راضیه |
دلم برای باران تنگ شده است ، دلم برای صدای قطره هایش تنگ شده است دلم تنگ است برای پرسه در زیر باران ، بارانی که به من آموخت رسم زندگی را.... دلم تنگ است برای صدای غرش آسمان ، برای ابرهای سیاه سرگردان ، برای زمستان...... در آن روزها بارانی بود برای قدم زدن در زیر آن و خالی کردن دل های پر از غم! مدتی است که دیگر نه بارانی است و نه ابری ، این روزها تنها یک قلب است که پر از درد دل است! نمی داند درد دلش را به چه کسی بگوید؟ پس ای باران ببار که درد دلم را به تو بگویم.... بگذار من نیز مانند تو و همراه با تو ببارم... ببارم تا خالی شوم ، از غصه ها از دلتنگی ها رها شوم.... اگر دستی نیست برای آنکه اشکهایم را از گونه هایم پاک کند ای باران تو میتوانی با قطره هایت اشکهایی که از گونه هایم سرازیر شده است را پاک کنی.... اگر کسی نیست که در کنار من قدم بزند و با من درد دل کند ، ای باران تو بیا بر من ببار تا خیس خیس شوم ، خیس تر از پرنده ای تنها که بر روی بام خانه دلتنگی ها نشسته است و خسته است...... اگر بغض گلویم را گرفته است تنها یک آرزو برای خالی شدن خودم دارم ، آرزوی غروب و باران را دارم..... کاش غروبی بیاید همراه با باران برای خالی شدنم و ای کاش و کاش و کاش آنکه عزیزش می دارم نیز در کنار آن دو باشد....... اما افسوس که او مثل یک پرستوی تنها سفر کرده است ، مرا تنها گذاشته است ، چشمهای مرا بارانی کرده است ، و دل مرا غمگین کرده است...... باران بیا تا با هم خالی شویم ، تو از این بغضی که در آسمان فرا گرفته است خالی شو و من نیز از این سرنوشت و دوری خالی شوم...... 
+ نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 14:59 توسط مهدی |