محبس خویشتن منم ، از این حصار خسته ام من همه تن انا الحقم ، کجاست دار ، خسته ام در همه جای این زمین ، همنفسم کسی نبود زمین دیار غربت است ،از این دیار خسته ام کشیده سرنوشت من به دفترم خط عذاب از آن خطی که او نوشت به یادگار خسته ام در انتظار معجزه ، فصل به فصل رفته ام هم از خزان تکیده ام ، هم از بهار خسته ام به گرد خویش گشته ام ، سوار این چرخ و فلک بس است تکرار ملال ، ز روزگار خسته ام دلم نمی تپد چرا ، به شوق این همه صدا من از عذاب کوه بغض ، به کوله بار خسته ام همیشه من دویده ام ، به سوی مسلخ غبار از آنکه گم نمی شوم در این غبار ، خسته ام
+ نوشته شده در یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 4:33 توسط مهدی |
خدايا خسته و وامانده ام ديگر رمقي ندارم ، صبر و حوصله ام پايان يافته زندگي در نظرم سخت و ملامت بار است مي خواهم از همه فرار کنم مي خواهم به کنج عزلت بگريزم. آآآآآآآآه دلم گرفته ، در زير بار فشار خرد شده ام. خدايا به سوي تو مي آيم واز تو کمک ميخواهم جز تو دادرسي و پناه گاهي ندارم بگذار فقط تو بداني ، فقط تو از ضمير من آگاه باشي ، اشک ديدگان خود را به تو تسليم مي کنم. خدايا ! خوش دارم مدتي در گوشه خلوتي فقط با تو بگذرانم فقط اشک بريزم فقط ناله کنم و فشارها و عقده هاي دروني ام را خالي کنم. اي غم اي دوست قديمي من سلام بر تو، بيا که دلم به خاطرت مي تپد. اي خداي بزرگ! معني زندگي رو نمي فهمم. چيزهايی که براي ديگران لذت بخش است مرا خسته مي کند اصلا دلم از همه چيز سير شده است حتي از خوشي و لذت متنفرم چيزهايي که ديگران به دنبالش مي دوند من از آن مي گريزم. فقط يک فرشته ي آسماني است که هميشه بر قلب و جان من سايه مي افکند هيچ گاه مرا خسته نمي کند فقط يک دوست قديمي است که از اول عمر با او آشنا شده ام و هنوز از مجالست با او لذت مي برم. فقط يک شربت شيرين يک نور و يک نغمه دلنواز وجود دارد که براي هميشه مفرح است و آن دوست قديمي من غم است. 
+ نوشته شده در یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 4:20 توسط مهدی |
از زندگی از این همه تکرار خسته ام از های و هوی کوچه و بازار خسته ام دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم دیگر از این حصار دل آزار خسته ام از او که گفت یار تو هستم ولی نبود از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام تنها و دل گرفته بی زار و بی امید از حال من مپرس که بسیار خسته ام
+ نوشته شده در یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 4:13 توسط مهدی |
مرد گلچینم و از باغ سحر پا نکشم دست امید خود از دامن شبها نکشم خاطر خرم ما را چه نیازی به بهار؟ رخت از خلوت دل جانب صحرا نکشم ذره ام، لیک ز خورشید نخواهم مددی با همه تشنگی ام منت دریا نکشم غم ما به بود از شادی منت آلود درد را می کشم و ناز مسیحا نکشم با چنین عمر شتابان، غم امروز بس است دم غنیمت شمرم محنت فردا نکشم گر از این کهنه سرا رخت سفر باید بست پس چرا دست طمع از سر دنیا نکشم؟
+ نوشته شده در چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 0:10 توسط مهدی |
روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد و بهار روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده است همه چلچله ها برگشتند و طراوت را فریاد زدند کوچه یکپارچه آواز شده است و درخت گیلاس هدیه جشن اقاقی ها را گل به دامن کرده ست باز کن پنجره ها را ای دوست هیچ یادت هست که زمین را عطشی وحشی سوخت برگ ها پژمردند تشنگی با جگر خاک چه کرد هیچ یادت هست توی تاریکی شب های بلند سیلی سرما با تاک چه کرد با سرو سینه گلهای سپید نیمه شب باد غضبناک چه کرد هیچ یادت هست حالیا معجزه باران را باور کن و سخاوت را در چشم چمنزار ببین و محبت را در روح نسیم که در این کوچه تنگ با همین دست تهی روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد خاک جان یافته است تو چرا سنگ شدی تو چرا اینهمه دلتنگ شدی باز کن پنجره ها را و بهاران را بـــــــــــاور کـــن ....!!! .

باز کن پنجره ها را که نسیم
.
.
فریدون مشیری
+ نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 23:39 توسط مهدی |