شبی به گوشه خلوت ، خدا خدا کردم ز روی صدق ، به دلخستگان دعا کردم ز سینه آه کشیدم، دلم ز« آه » شکست در آن شکستگی دل، چه گریه ها کردم به شوق «سجده» فتادم به خاکِ گرمِ نیاز نمازهای ز کف رفته را قضا کردم در آن« صفای سحر، با طواف «کعبهُ عشق» ز«مروه»«سعیِ»پر از جذبه تا «صفا» کردم چه«حال» رفت ندانم که با عنایت اشک به بحر رحمت بی منتها شنا کردم ز«تن» رها شدم و«روحِ» من صعود گرفت به دل، هوای ملاقات کبریا کردم صدای بال ملائک، نشست درگوشم همای عشق شدم، سیر در سما کردم چکید اشک خلوصم به بالهای سپاس چو با ملایکه پرواز ، تا خدا کردم چه گویمت که چه شد؟ جذبه بود و رحمت دوست به حیرتم که کجا بودم و چه ها کردم؟ ز بخت بد ، پس از آن شب، روانِ پاکم را به دستِ«نفس هوس آزما» فنا کردم کنون سزاست بر احوال خود بگریم زار از آن که حال «مناجات» را، رها کردم «هوای نفس»ندانم چه کرد با دل من که خویش را زشبِ عاشقان جدا کردم خدای من! همه دم، باب رحمتت بازست منم که از تو جدا ماندم و خطا کردم بهار عشق خزان شد، چه بی خبر ماندم گریخت فیض سحر ، این خطا چرا کردم؟ رواست برق ندامت بسوزدم همه عمر که با اطاعت «دل» پشت بر «خدا» کردم مهدی سهیلی



+ نوشته شده در جمعه 21 تیر1387ساعت 22:16 توسط مهدی |
اولین شب جمعه از ماه عظیم رجب را لیله الرغائب گویند که شبی با ارزش و با عظمت است و از دو جهت دارای اهمیت است : ۱. از این جهت که اصولاّ شب جمعه ،خود دارای ویژگی و ارزش خاصی است و اعمال عبادی فراوانی در آن وارد شده و زمان عبادت و مناجات و عرض حاجات با قاضی الحاجات است 2. ماه رجب اولین ماه از ماه های حرام (ماه های حرام عبارتند از : رجب،ذی القعده،ذی الحجه،محرم) و ماه خدا و هنگام عبادت و دعا و استغفار است و رحمت الهی در این ماه در حال ریزش و نزول است به همین جهت این ماه را رجب الاصب گویند،چون "صب" به معنای رختن است .پس لیله الرغاب شرافت و ارزش شب جمعه و ماه رجب هر دو را در خود جمع نموده پس ارزشی دو چندان دارد . کلمة "رغائب" جمع "رغیبه" به معنای چیزی که مورد رغبت و میل است و نیز به معنای عطا و بخشش فراوان می باشند. بنابر بر معنای اول "لیلة الرغائب" یعنی شبی که میل و توجه به عبادت و بندگی در آن فراوان است و بندگان خوب و شایسته خداوند در این شب تمایل زیادی به رفتن به در خانه خداوند و ارتباط و انس با معبود خویش دارند. بنابر معنای دوم "لیله الرغاب" یعنی شبی که در آن عطاء و بخشش خداوند فراوان است و بندگان مخلص خداوند با رو آوردن به بارگاه قدس ربوبی و خاکساری در برابر عظمت حق،شایسته دریافت انعام وعطاوبخشش بی کرانه حق می گردند . "معنای و وجه نامگذاری "ایام البیض":روزهای 13و14و15 از هر ماه را ایام البیض می نامند و دربارهْ علت نامگذاری آن دو مطلب گفته شده است: الف: چون شب های این سه روز،دراثر کامل بودن و درخشندگی ماه،روشن و سفید است،روزهای این سه شب را ایام البیض یعنی روزهای سفید نامیده اند و در واقع یعنی روزهایی که شب هایی سفید و نورانی و درخشان دارد [ایام جمع یوم به معنای روز و بیض جمع ابیض به معنای سفید و درخشان است] [رجوع کنید به کتاب: شرح لمعه،شهید ثانی،کتاب الصوم،روزه های مستحب] دعاکن که فردا میان من و آسمان غباری نباشد 
ب: در روایتی از پیامبر بزرگوار اسلام (ص) آمده است: وقتی حضرت آدم (ع) دچار آن خطا که ترک اولی بود گردید،بدنش سیاه شد. سپس به دلش الهام گردید که این سه روز یعنی روزهای 13و14و15 را روزه بگیرد . هر روز از این سه روز را که روزه گرفت،یک قسمت از بدنش سفید گردید،یعنی پس از سه روز تمام بدنش سفید گشت،به همین علت به این سه روز،روزهای سفید گفته شد. 
واین ابرهای سیاه و مه آلود
- میان من و آرزوهای رنگین-
چو دیوار بر جا نباشد...
دعاکن تو را بار دیگر ببینم و
از دامنت واژه های خدایی بچینم...
دعاکن!
+ نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 13:36 توسط مهدی |
از دل افروزترین روز جهان 
بسرای ....
دوستت دارم را
«
«
فریدون مشیری
+ نوشته شده در سه شنبه 18 تیر1387ساعت 0:59 توسط مهدی |
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند. سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد گم شدم در قدم دوری چشمان بهار بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد 
+ نوشته شده در شنبه 15 تیر1387ساعت 0:29 توسط مهدی |
به كه باید دل بست؟ به كه شاید دل بست؟ سینه ها جای محبت، همه از كینه پر است . هیچكس نیست كه فریاد پر از مهر تو را ـ گرم، پاسخ گوید نیست یكتن كه در این راه غم آلوده عمر ـ قدمی، راه محبت پوید *** خط پیشانی هر جمع، خط تنهائیست همه گلچین گل امروزند ـ در نگاه من و تو حسرت بیفردائیست . *** به كه باید دل بست ؟ به كه شاید دل بست ؟ نقش هر خنده كه بر روی لبی میشكفد ـ نقشه یی شیطانیست در نگاهی كه تو را وسوسه عشق دهد ـ حیله پنهانیست . *** زیر لب زمزمه شادی مردم برخاست ـ هر كجا مرد توانائی بر خاك نشست پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست به كه باید دل بست؟ به كه شاید دل بست؟ *** خنده ها میشكفد بر لبها ـ تا كه اشكی شكفد بر سر مژگان كسی همه بر درد كسان مینگرند ـ لیك دستی نبرند از پی درمان كسی *** از وفا نام مبر، آنكه وفا خواست، كجاست ؟ ریشه عشق، فسرد واژه دوست، گریخت سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟ *** دست گرمی كه زمهر ـ بفشارد دستت ـ در همه شهر مجوی گل اگر در دل باغ ـ بر تو لبخند زند ـ بنگرش، لیك مبوی لب گرمی كه ز عشق ـ ننشیند بلبت ـ به همه عمر، مخواه سخنی كز سر راز ـ زده در جانت چنگ ـ بلبت نیز، مگو *** چاه هم با من و تو بیگانه است نی صد بند برون آید از آن، راز تو را فاش كند درد دل گر بسر چاه كنی خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند گر شبی از سر غم آه كنی . *** درد اگر سینه شكافد، نفسی بانگ مزن درد خود را به دل چاه مگو استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ آب شو، « آه » مگو . *** دیده بر دوز بدین بام بلند مهر و مه را بنگر سكه زرد و سپیدی كه به سقف فلك است سكه نیرنگ است سكه ای بهر فریب من و تست سكه صد رنگ است *** ما همه كودك خردیم و همین زال فلك با چنین سكه زرد ـ و همین سكه سیمین سپید ـ میفریبد ما را هر زمان دیده ام این گنبد خضرای بلند ـ گفته ام با دل خویش: مزرع سبز فلك دیدم و بس نیرنگش نتوانم كه گریزم نفسی از چنگش آسمان با من و ما بیگانه زن و فرزند و در و بام و هوا بیگانه « خویش » در راه نفاق ـ « دوست » در كار فریب ـ « آشنا » بیگانه *** شاخه عشق، شكست آهوی مهر، گریخت تار پیوند، گسست به كه باید دل بست ؟ به كه شاید دل بست ؟ مهدی سهیلی 

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 10:21 توسط مهدی |
می خواستم خراب نگاهش شوم، نشد بیچاره ی دو چشم سیاهش شوم، نشد می خواستم که در دل شبها ستاره ا ی چرخان به گرد صورت ماهش شوم، نشد می خواستم که وقت هماغوش او شدن حتی فـــــدای حس گناهش شوم، نشد می خواستم دریچه ی پژواک خنده اش یــا آینه مقـــابل آهش شـــوم، نشــــــد گفتم به خود که همــدم تنـــــهایی اش شوم بی چشمداشت، پشت و پناهش شوم، نشد می خواستم که حادثه باشـــــم برای او شیرین و تلخ قصه ی راهش شوم، نشد می خواستم به شیوه ی ایثار و معجزه قبله برای قلب و نگاهش شوم، نشــــد گفتم به خود همیشه ی او می شوم ولی حتی نشد که گاه به گاهش شوم، نشد... 
+ نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت 23:49 توسط مهدی |
چرا عاقلان را نصیحت كنیم بیایید از عشق صحبت كنیم تمام عبادات ما عادت است به بی عادتی كاش عادت كنیم چه اشكال دارد پس از هر نماز دو ركعت گلی را عبادت كنیم به هنگام نیت برای نماز به آلاله ها قصد قربت كنیم چه اشكال دارد كه در هر قنوت دمی بشنواز نی حكایت كنیم چه اشكال دارد در آیینه ها جمال خدا را زیارت كنیم؟ مگر موج دریا ز دریا جداست چرا بر "یكی"حكم "كثرت " كنیم؟ پراكندگی حاصل كثرت است بیایید تمرین وحدت كنیم "وجود " تو چون عین "ماهییت" است چرا باز بحث "اصالت" كنیم؟ بیا جیب احساس و اندیشه را پر از نقل مهر و محبت كنیم پر از گلشن راز ، از عقل سرخ پر از كیمیای سعادت كنیم بیایید تا عین عین القضات میان دل ودین قضاوت كنیم اگر سنت اوست نوآوری نگاهی هم از نو به سنت كنیم مگو كهنه شد رسم عهد الست یایید تجدید بیعت كنیم برادر چه شد رسم اخوانیه ؟ بیا یاد عهد اخوت كنیم بگو قافیه سست یا نادرست همین بس كه ما ساده صحبت كنیم خدایا دلی آفتابی بده كه از باغ گلها حمایت كنیم رعایت كن آن عاشقی را كه گفت "بیا عاشقی را رعایت كنیم" 

+ نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت 0:15 توسط مهدی |

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 22:38 توسط مهدی |
گل من گریه مکن
که در آیینهء اشک تو غم من پیداست.
قطره اشک تو داند که : غم من دریاست.
گل من گریه مکن
سخن از اشک مخواه
که سکوتت گویاست
از نگه کردنت احوال تو را می دانم
دل غربت زده ات بینوایی تنهاست.
من و تو می دانیم
چه غمی در دل ماست.
![]()
گل من گریه مکن
اشک تو صاعقه است
تو به هر شعلهء چشمان ترم می سوزی
بیش از این گریه مکن
که بدین غم زدگی بیشترم می سوزی
من چو مرغ قفسم
تو در کنج " قفس " بال و پرم می سوزی
![]()
گل من گریه مکن!
که در آیینهء اشک تو ، غم من پیداست،
قطرهء اشک تو داند که: غم من دریاست.
دل به امید ببند .
نا امیدی کفرست .
چشم ما بر فرداست.
ز تبسم مگریز.
در دندان تو در غنچهء لبها زیباست.
گل من گریه مکن.
مهدی سهیلی

+ نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت 22:56 توسط مهدی |
اي لطيف ترين گل بوستان هستي،
اي باغبان هستي من،
گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند.
گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد
میلاد با سعادت دختر رسالت ، همسر ولایت ، مادر امامت بانوی دو عالم حضرت صدیقه کبری فاطمه زهرا (س) و روز مادر مبارک باد.

+ نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387ساعت 21:54 توسط مهدی |
با من بيكس تنها شده، يارا تو بمان 
همه رفتند ازين خانه، خدا را تو بمان
من بيبرگ خزان ديده، دگر رفتنيام
تو همه بار و بري، تازهبهارا تو بمان
داغ و درد است همه نقش و نگار دل من
بنگر اين نقش به خون شسته، نگارا تو بمان
زين بيابان گذري نيست سواران را، ليك
دل ما خوش به فريبي است، غبارا تو بمان
هر دم از حلقهي عشاق، پريشاني رفت
به سر زلف بتان، سلسلهدارا تو بمان
شهريارا تو بمان بر سر اين خيل يتيم
پدرا، يارا، اندوهگسارا تو بمان!
سايه در پاي تو چون موج چه خوش زار گريست
كه سر سبز تو خوش باد، كنارا تو بمان
+ نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387ساعت 20:37 توسط مهدی |
تو ای يار تنها صدا کن مرا ز اندوه شبها رها کن مرا صدا کن ، صدا کن که تا بوده ام دمی بی خيالت نياسوده ام صدا کن که اميد ديدار نيست در اين ابر ، ماهی پديدار نيست صدای تو از پشت ديوارها بود يادی از روز ديدارها صدای تو از سرزمين های دور مرا می برد تا ديار سرور ز من ياد کن ای پرستوی من که ياد تو خيزد ز هر موی من پريدی ز گلزار ما سوی دشت وليکن ندانی چه بر ماگذشت ؟ ! پريدی ولی آشيانت کجاست؟ در اقليم غربت نشانت کجاست؟ پرستوی من بال و پر باز کن جدايی مرا کشت ، پرواز کن ندارم در اين گوشه فريادرس پيام بهارم بده در قفس نه صبر است در من، نه يارای زيست به جان کندنم ، تهمت زندگيست از اين شام غربت رها کن مرا تو ای يار تنها صدا کن مرا ... مهدی سهیلی 

+ نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت 23:13 توسط مهدی |
دعا کن تا زشب ، ماهی برآید به پیش پای ما راهی برآید دلِ کس را مسوزان بر حذر باش مبادا از دلی آهی بر آید!
+ نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت 23:0 توسط مهدی |
ای همنفس ! با من بمان امشب هوای گریه دارم این لحظه های غربت و غم را برای گریه دارم دارم غمی پنهان گداز و ، مردم چشمم گواه است در برق این آیینه ی روشن صفای گریه دارم من بی بهارم ، قاصد پاییز توفانزای تلخم من ابر باران خیز غمگینم ، هوای گریه دارم با یاد گلهایی که از این باغ توفان دیده رفتند چون جویبار فصل پاییزی نوای گریه دارم دارم لبی نا آشنا با خنده های شادمانی اما نگاهی دردمند و آشنای گریه دارم تا کی نگریم ؟ پنجه بیداد خاموشی مرا کشت امشب در این خلوت امید های های گریه دارم زین کلبه غمگین مرو تا سر به دامانت گذارم در کنج این غربتکده ماتم سرای گریه دارم بر شانه ات سر می نهم تا با فراق دل بگریم با این همه اندوه خود، شادم که جای گریه دارم! شعر از مهدی سهیلی 
+ نوشته شده در شنبه 1 تیر1387ساعت 21:29 توسط مهدی |
دلــــــــم گرفته ازين هـــــاي هــــــاي تکراري
ازين غــــــــــــروب و ازين انــــــــــزواي تکراري
چـــــــه بي بهانه درين لحظـــــه ي پر از ترديد
سپـــــــــرده ام دل خـــــــود را به واي تکراري
تمــام خاطـــــــــره ها يک به يک پريشان شد
ميان هـــــــــاله اي از اين هـــــــــواي تکراري
در انجمـــــــــــاد زمين پشت هق هقــم لرزيد
بلــــــــــور بغض دل اين بي صـــــــداي تکراري
شبيه شيشه ترک خــورد و در خودش پوسيد
دلم به رســم غـــــــــزلگــــــــريه هاي تکراري
غـــــــــرور و درد و تبــاهي ? فقط همين مانده
و طرح ســــــــــاده اي از يک خــداي تکراري
+ نوشته شده در شنبه 1 تیر1387ساعت 18:20 توسط مهدی |